داستان کامل بازی The Last of Us Part 2 + تحلیل شخصیتها
بازی The Last of Us Part 2 یکی از جنجالیترین و بحثبرانگیزترین عنوانهای نسل هشتم کنسولها به حساب میاد. این بازی که سال ۲۰۲۰ توسط استودیو ناتیداگ منتشر شد، ادامهای مستقیم بر داستان قسمت اوله؛ ولی این بار با نگاهی عمیقتر به عواقب تصمیمات گذشته و چرخهای بیپایان از خشونت. جهان بازی هنوز درگیر عفونت کوردیسپسه، قارچی که آدمها رو به موجوداتی وحشی تبدیل میکنه، اما تمرکز اصلی روی آدمهای باقیمونده و انتخابهاشونه.
داستان چهار سال بعد از ماجرای جوئل و الی شروع میشه. جکسون، جامعهای آروم در وایومینگ، حالا خونهای امن برای بازماندهها به نظر میرسه؛ ولی این آرامش دوام زیادی نداره. بازی با ورود ابی، شخصیتی جدید و مرموز، وارد فاز تازهای میشه که همه چیز رو زیر و رو میکنه. ناتیداگ توی این قسمت تصمیم گرفت روایت رو از زوایای مختلف نشون بده؛ گاهی از دید الی، گاهی از دید ابی، و این تغییر دیدگاه، خواننده رو وادار میکنه تا قضاوتهای اولیهش رو بازنگری کنه.
تو این مقاله با مجله یوپ شاپ قراره داستان کامل بازی رو بدون هیچ سانسوری روایت کنیم؛ از لحظههای تلخ جکسون تا نبردهای خونین سیاتل و پایان غمانگیز در ساحل کالیفرنیا.
هشدار اسپویلر: اگه هنوز بازی رو تجربه نکردید، بهتره ادامه ندین با فقط بخش بدون اسپویلر رو بخونین. در غیر این صورت، همراه شید تا لایه به لایه، ماجرای یکی از پیچیدهترین روایتهای تاریخ بازیهای ویدیویی رو بشکافیم.

خلاصه داستان بدون اسپویلر
چهار سال از پایان قسمت اول گذشته. جوئل و الی حالا در جکسون زندگی میکنن؛ شهری که دیوارهای بلندش، بازماندهها رو از کلیکِرها و شکارچیها جدا نگه داشته. گشتزنیها منظم انجام میشن، جشنهای کوچیک برگزار میشه و یه جورایی زندگی جریان داره. الی با دینا رابطهای نزدیک داره، جسی هم همیشه حواسش به دوستاشه و تامی، برادر جوئل، عملاً رهبر جکسونه.
یه روز زمستونی، همه چیز عوض میشه. گروهی ناشناس وارد جکسون میشن و اتفاقی میافته که آرامش چندساله رو نابود میکنه. الی، پر از خشم و اندوه، تصمیم میگیره دنبال انتقام بره. دینا هم همراهش میشه و این دو راهی سیاتل میشن؛ شهری که حالا بین دو گروه متخاصم تقسیم شده: WLF (واشنگتن لیبریشن فرانت) و سرافایتها، یه فرقه مذهبی که خشونت رو عبادت میکنن.
در همین حین، بازیکن با ابی آشنا میشه؛ عضوی از WLF که گذشتهای پیچیده داره و خودش هم دنبال هدفی شخصیست. داستان بین این دو خط موازی پیش میره: الی که سیاتل رو به آتش میکشه تا به هدفش برسه، و ابی که لایه به لایه، انگیزههاش برملا میشن.
بدون اینکه جزئیات کلیدی رو لو بدیم، میشه گفت بازی دو نیمه داره: نیمه اول از دید الی، پر از تعقیب و گریز و کشتار؛ نیمه دوم از دید ابی، با فلشبکهایی که گذشته رو روشن میکنن.
در نهایت، مسیر این دو نفر دوباره به هم میرسه و بازی به سمت پایانی میره که هیچکس رو راضی نمیکنه. نه به معنای بد، بلکه به این معنا که همه چیز خاکستریه.

بخش اول: جکسون و شروع ماجرا
بازی با صحنهای آروم در جکسون شروع میشه. زمستون سنگینه، برف همه جا رو پوشونده و گشتزنیها تازه تموم شدن. جوئل توی خونهش گیتار میزنه، الی هم داره با دینا تو انبار حرف میزنه. رابطهشون تازه جدی شده، ولی هنوز مخفی نگه داشتهن. جسی، دوست قدیمی الی، هم اونجاست و سعی میکنه جو رو سبک کنه. همه چیز عادی به نظر میرسه.
صبح روز بعد، الی و دینا برای گشتزنی بیرون میرن. برف شدیدتر شده و ردپاهای مشکوک توجهشون رو جلب میکنه. دنبال ردپاها میرن تا به عمارتی متروکه میرسن. داخل عمارت، چند نفر غریبه رو میبینن که دارن با کلیکِرها درگیرن. الی و دینا کمک میکنن و بعد همه با هم برمیگردن جکسون. غریبهها خودشون رو معرفی میکنن: ابی، اوون، مل، جردن، نُرا، مانی و چند نفر دیگه. میگن از سیاتل اومدن و دنبال تامی هستن.
شب همون روز، جشن زمستونی جکسون برگزار میشه. الی و دینا تو سالن رقص دارن خوش میگذرونن، جوئل هم میاد و یه لحظه با الی حرف میزنه. همه چیز خوبه تا اینکه ابی و گروهش وارد سالن میشن. ابی مستقیم میره سمت جوئل، تفنگش رو درمیاره و شلیک میکنه. جوئل زخمی روی زمین میافته. الی و دینا میدون به سمتش، ولی بقیه گروه ابی جلوشون رو میگیرن.
ابی جوئل رو به انبار زیرزمینی میبره. الی خودش رو میرسونه اونجا، ولی دیر رسیده. ابی با چوب گلف چند ضربه محکم به سر جوئل میزنه و کارش رو تموم میکنه. الی التماس میکنه، گریه میکنه، ولی ابی فقط یه جمله میگه: «حدس بزن دیگه کی مرده.» بعد گروهش جمع میشن و از جکسون فرار میکنن. تامی و چند نفر دیگه دنبالشون میرن، ولی برف و تاریکی راه رو میبنده.
الی تو انبار کنار جسد جوئل میشینه. دینا میاد پیشش و سعی میکنه آرومش کنه. الی فقط یه چیز میگه: «میکشمشون. همهشون رو.» صبح روز بعد، الی و دینا وسایل جمع میکنن و راهی سیاتل میشن. تامی میخواد بیاد، ولی الی نمیذاره؛ میگه خودش باید این کار رو تموم کنه. آخرین چیزی که از جکسون میبینیم، خونه خالی جوئل و گیتارش روی دیواره.
این بخش تقریباً دو ساعت اول بازیه و همه چیز رو زیر و رو میکنه. مرگ جوئل نه تنها شوکهکنندهست، بلکه موتور محرک کل داستان میشه. الی دیگه همون دختر قسمت اول نیست؛ حالا پر از خشم و عذاب وجدانِ. سفر به سیاتل تازه شروع شده و لیست اهدافش روز به روز طولانیتر میشه.

بخش دوم: سفر به سیاتل
الی و دینا سوار اسب راهی سیاتل میشن. مسیر طولانیست، پر از برف و کلیکِرهای یخزده. شب اول تو کلبهای متروکه میمونن. دینا به الی میگه بارداره، ولی نمیخواد مانع بشه. الی شوکه میشه، اما قول میده مراقبش باشه. صبح روز بعد دوباره راه میافتن و بالاخره به سیاتل میرسن؛ شهری ویرانشده که بارون مدام میباره و مه همه جا رو پوشونده.
سیاتل حالا بین دو گروه تقسیم شده. WLF، ارتش منظمی که پایگاههاشون رو با دیوارهای بلند محافظت میکنن، و سرافایتها، فرقهای مذهبی که خودشون رو پیامآور خدا میدونن و هر کسی رو که باورشون فرق داره، شکنجه میکنن. الی لیست اهدافش رو از تامی گرفته: ابی، اوون، مل، جردن، نُرا، مانی و چند نفر دیگه. اولین مقصدش یه پست دیدهبانی WLFه.
الی به تنهایی وارد پست میشه. نگهبانها رو یکییکی ساکت میکنه، مدارک رو میگرده و میفهمه که ابی تو آکواریومه. راه میافته سمت آکواریوم، ولی تو راه با گروهی از سرافایتها برخورد میکنه. درگیری سنگینی شروع میشه. الی با تلههای دستساز و تفنگش چند نفر رو میکشه، ولی زخمی میشه. دینا پیداش میکنه و با هم فرار میکنن به یه تئاتر قدیمی که حالا پایگاه موقتشونه.
روز دوم، الی دنبال اوون میره. ردش رو تو یه قایقسرا پیدا میکنه. اوون رو گیر میندازه، ولی قبل از اینکه بکشهش، مل از پشت سر به الی حمله میکنه. درگیری سختی شکل میگیره. الی مل رو با چاقو میکشه، ولی اوون فرار میکنه. دینا حالش بد میشه و الی مجبوره برگرده تئاتر. شب همون روز، جسی از جکسون میرسه. نگران الی و دینا بوده و دنبالشون اومده.
روز سوم، الی راهی منطقهای میشه که WLF و سرافایتها دارن با هم میجنگن. وسط جنگ، نُرا رو پیدا میکنه. نُرا رو تو یه ساختمان گیر میندازه و بعد از تعقیب و گریز، با شلیک گلوله میکشه. ولی تو همین حین، تامی زخمی میشه و الی مجبوره بره دنبالش. تامی رو تو یه خونه امن پیدا میکنه، ولی چشم راستش رو از دست داده. جسی و دینا هم میان پیششون و همه با هم برمیگردن تئاتر.
شب آخر تو سیاتل، الی تصمیم میگیره بره دنبال ابی تو آکواریوم. جسی و دینا میخوان همراهش برن، ولی الی نمیذاره. به تنهایی راه میافته. تو راه با جردن و چند سرباز WLF درگیر میشه. جردن رو تو یه مغازه گیر میندازه و بعد از کتککاری، با چاقو کارش رو تموم میکنه. بالاخره به آکواریوم میرسه، ولی ابی اونجا نیست. فقط اوون رو پیدا میکنه که داره با یه زن به اسم مل (دوستدختر سابقش) حرف میزنه. الی اوون رو مجبور میکنه بگه ابی کجاست. اوون میگه ابی رفته پایگاه WLF تو جزیره.
الی برمیگرده تئاتر، ولی همه چیز عوض شده. ابی پیداش کرده. ابی جسی رو با یه شلیک میکشه، دینا رو گروگان میگیره و الی رو زمین میزنه. تامی و دینا التماس میکنن، ولی ابی فقط میخواد الی رو بکشه. لو، دوست ابی، وارد میشه و ابی رو متوقف میکنه. ابی با عصبانیت همه رو رها میکنه و میره. الی روی زمین دراز کشیده، خون جسی رو صورتش پاشیده و فقط یه جمله زمزمه میکنه: «هنوز تموم نشده.»
این بخش تقریباً نیمی از بازیه و الی رو از یه دختر خشمگین به یه قاتل بیرحم تبدیل میکنه. لیست اهدافش کوتاهتر شده، ولی هزینههاش سنگینتر. سیاتل حالا پر از جسدهاییه که خودش به جا گذاشته و تئاتر، آخرین پناهگاهش، به یه قبرستان تبدیل شده.

بخش سوم: دیدگاه ابی
بازی ناگهان عقب میره. چهار سال قبل، درست بعد از اتفاقات قسمت اول. بیمارستان فایرفلایها تو سولتلیکسیتی. ابی کنار تخت پدرش، جری، ایستاده. جری جراح ارشد فایرفلایهاست و داره آماده میشه تا مغز الی رو عمل کنه تا واکسن بسازه. جوئل وارد میشه، همه رو میکشه و جری رو هم با شلیک گلوله از پا درمیاره. ابی فقط چند ثانیه دیر میرسه و پدرش رو مرده میبینه. از همون لحظه، فقط یه هدف داره: پیدا کردن جوئل و کشتنش.
حالا برگردیم به زمان حال. ابی تو سیاتل زندگی میکنه، عضوی از WLF. صبح روزی که جوئل رو کشت، ابی با اوون از خواب بیدار میشه. اوون، دوستدختر سابقش، هنوز عاشقشه ولی ابی فقط به انتقام فکر میکنه. میره پیش آیزاک، رهبر WLF، و اجازه میگیره بره جکسون. گروهش رو جمع میکنه: مل، جردن، نُرا، مانی، لو و چند نفر دیگه. راه طولانیست، پر از کلیکِر و سرما، ولی بالاخره میرسن.
بعد از کشتن جوئل، ابی و گروهش برمیگردن سیاتل. ولی همه چیز عوض شده. WLF داره با سرافایتها میجنگه و آیزاک میخواد ابی برگرده خط مقدم. ابی قبول میکنه، ولی اول میره دنبال اوون. اوون تو آکواریوم مخفی شده و داره با مل زندگی میکنه. مل بارداره و اوون میخواد از جنگ فرار کنه. ابی عصبانی میشه، ولی چیزی نمیگه.
چند روز بعد، ابی تو مأموریت با لو و یارا، دو بچه سرافایت، برخورد میکنه. یارا زخمی شده و بازوش عفونت کرده. لو التماس میکنه کمک کنن. ابی اول رد میکنه، ولی بعد یاد پدرش میافته و قبول میکنه. میبرتشون آکواریوم. مل و اوون کمک میکنن، ولی بازوی یارا رو باید قطع کنن. ابی خودش این کار رو انجام میده. یارا زنده میمونه، ولی لو میره دنبال دارو و گیر سرافایتها میافته.
ابی و یارا راه میافتن دنبال لو. میرسن به برج سرافایتها، یه آسمانخراش پر از دشمن. ابی طبقه به طبقه بالا میره، همه رو میکشه و بالاخره لو رو پیدا میکنه. لو تیر خورده و داره میمیره. ابی کنارش میشینه، لو میگه یارا حالا خواهرشه و ابی باید مراقبش باشه. بعد میمیره. ابی و یارا برمیگردن آکواریوم، ولی اوون و مل رفتن.
ابی میفهمه آیزاک داره دنبالش میگرده تا بکشهش، چون از مأموریت فرار کرده. با یارا راه میافتن سمت پایگاه WLF تو جزیره. تو راه، یارا حالش بد میشه و ابی مجبوره تنهایی بره. میرسه جزیره، ولی آیزاک گیرش میندازه. درست وقتی میخواد اعدامش کنه، سرافایتها حمله میکنن. همه چیز به هم میریزه. ابی فرار میکنه، یارا رو پیدا میکنه و با قایق میرن دنبال اوون.
میرسن سانتا باربارا. اوون و مل یه خونه ساحلی پیدا کردن و دارن زندگی آروم میکنن. ابی و یارا میان پیششون. چند روزی همه چیز خوبه. یارا حالش بهتر شده، مل زایمان میکنه و یه پسر سالم به دنیا میاره. ولی یه روز، گروهی غریبه به خونه حمله میکنن. اوون و مل رو میکشن، یارا رو تیر میزنن و ابی رو به ستون میبندن. درست وقتی دارن ابی رو میسوزونن، الی و دینا پیداش میکنن.
این بخش تقریباً نیمی دیگه از بازیه و ابی رو از یه قاتل سرد به یه آدم شکننده تبدیل میکنه. فلشبکها گذشتهش رو روشن میکنن، رابطهش با اوون و یارا و لو عمق میده به شخصیتش و خواننده رو مجبور میکنه دوباره قضاوت کنه. ابی دیگه فقط دشمن الی نیست؛ یه آدم واقعیست با درد و از دست دادنهای خودش.

بخش چهارم: اوج و درگیری نهایی
چند ماه بعد از سیاتل. الی و دینا تو یه مزرعه آروم تو وایومینگ زندگی میکنن. دینا پسرش، جیجی، رو به دنیا آورده و الی سعی میکنه زندگی عادی داشته باشه. ولی شبها کابوس جوئل رو میبینه، دستاش خونآلوده و صدای ابی تو سرش تکرار میشه. یه روز تامی میرسه، پاش لنگ میزنه و چشم راستش رفته. یه نقشه از سانتا باربارا آورده؛ میگه ابی اونجاست. الی اول رد میکنه، ولی شب دوباره کابوس میبینه و تصمیم میگیره بره.
دینا التماس میکنه نره، میگه دیگه کافیه. الی وسایلش رو جمع میکنه، جیجی رو بوسه میزنه و تنهایی راه میافته. مزرعه رو پشت سر میذاره و راهی کالیفرنیا میشه. مسیر پر از کلیکِرهای جدیده، موجوداتی که تو آب زندگی میکنن. بالاخره به سانتا باربارا میرسه؛ شهری که حالا دست گروهی به اسم رَتلرز افتاده، شکارچیهایی که آدمها رو به ستون میبندن و میسوزونن.
الی رد ابی رو تو یه خونه ساحلی پیدا میکنه، ولی خونه خالیه. یه یادداشت میگه ابی و یارا رو رتلرز بردن. الی میره دنبالشون. میرسه به یه عمارت بزرگ که رتلرز پایگاهشونه. یکییکی نگهبانها رو ساکت میکنه، تا بالاخره به زیرزمین میرسه. ابی و یارا رو به ستون بستهن، نیمهجان و زخمی. الی با چاقو طنابهاشون رو باز میکنه، ولی یارا دیگه جون نداره و همونجا میمیره. ابی به زور بلند میشه و میگه: «دیگه تمومش کن.»
الی ابی رو میبره بیرون، کنار ساحل. دو تا قایق کوچیک اونجاست. الی میگه سوار شین، ولی ابی نمیخواد. الی چاقوش رو درمیاره و به ابی حمله میکنه. درگیری سنگینی شروع میشه. آب تا زانو میرسه، موجها میکوبن به پاهاشون. ابی چند مشت محکم به صورت الی میزنه، الی هم با چاقو زخمیش میکنه. ابی انگشتای الی رو میشکنه، ولی الی ول نمیکنه. درست وقتی ابی داره غرق میشه، الی یهو یاد جوئل میافته؛ همون لحظهای که جوئل گیتار میزد و با لبخند بهش نگاه میکرد.
الی دستش رو عقب میکشه. ابی رو رها میکنه. ابی با سرفه آب دهنش رو خالی میکنه و به زور سوار قایق میشه. قایقها دور میشن، ابی و یه بچه رتلرز که نجاتش داده. الی روی شنها میشینه، دستاش خونآلوده و نفسنفس میزنه. دیگه چیزی برای انتقام نمونده.
الی برمیگرده مزرعه، ولی خونه خالیه. دینا و جیجی رفتن. فقط گیتار جوئل روی میز مونده. الی سعی میکنه بزنه، ولی انگشتاش دیگه کار نمیکنن. گیتار رو میذاره زمین و از مزرعه میره بیرون. آخرین چیزی که میبینیم، الیست که تو مه غلیظ گم میشه، بدون مقصد.
این بخش پایانی بازیه و همه چیز رو جمع میکنه. چرخه خشونت بالاخره میشکنه، ولی هزینهش همه چیز الی رو گرفته: جوئل، جسی، دینا، آیندهش. ابی هم زنده میمونه، ولی دیگه همون آدم سابق نیست. بازی با یه سکوت سنگین تموم میشه و گیمر رو با یه سؤال تنها میذاره: آیا بخشش واقعاً ممکنه؟

تحلیل شخصیتهای بازی The Last of Us Part 2
الی:
شروع بازی، الی هنوز همون دختر باهوش و شوخطبع قسمت اوله، ولی چهار سال زندگی آروم تو جکسون یه لایه جدید بهش اضافه کرده: حس امنیت. رابطهش با دینا، اولین تجربه عشق واقعیشه و باعث میشه یه جورایی بزرگ بشه. مرگ جوئل این لایه رو میشکافه. الی از همون لحظه تو انبار، تبدیل به یه ماشین انتقام میشه. هر کشتهای که تو سیاتل به جا میذاره، یه قدم دورترش میکنه از خودش واقعی.
فلشبکهای کوتاه با جوئل نشون میدن که چقدر عذاب وجدان داره؛ چون هیچوقت نتونسته به جوئل بگه که اون دروغ بیمارستان رو بخشیده. پایان بازی، وقتی انگشتاش رو از دست میده و دیگه نمیتونه گیتار بزنه، یعنی آخرین تکه جوئل رو هم از دست داده. الی تو مه غلیظ گم میشه، نه قهرمان، نه قربانی؛ فقط یه آدم شکسته.
ابی:
ابی از همون صحنه بیمارستان، یه هدف مشخص داره: انتقام پدرش. عضویتش تو WLF، بدنسازی شدید و رابطهش با اوون، همه ابزارهایی هستن برای قویتر شدن. کشتن جوئل براش یه پیروزی بزرگ به نظر میرسه، ولی بعدش خالی میشه. ماجرای یارا و لو، اولین باریه که ابی مجبور میشه به آدمهای «دشمن» کمک کنه.
قطع کردن بازوی یارا، نگه داشتن لو تو آغوشش موقع مرگ، و در نهایت از دست دادن اوون و مل، ابی رو از یه سرباز سرد به یه آدم آسیبپذیر تبدیل میکنه. وقتی تو ساحل الی رو میبینه، دیگه دنبال کشتن نیست؛ فقط میخواد زنده بمونه. قایقش که دور میشه، ابی هنوز زخمی و خستهست، ولی یه بچه کنارشه؛ شاید اولین قدم به سمت زندگی جدید.
جوئل:
جوئل تو این قسمت حضور فیزیکی کمی داره، ولی سایهش همهجا هست. فلشبکها نشون میدن که چقدر سعی کرده پدر خوبی برای الی باشه: یاد دادن گیتار، حرف زدن درباره آینده، حتی اعتراف به دروغ بیمارستان. مرگش عمدی طراحی شده که زود و بیرحمانه باشه؛ چون داستان درباره عواقبشه، نه خودش. هر بار که الی یه نفر رو میکشه، انگار داره جوئل رو دوباره میکشه. آخرین فلشبک، شب قبل از مرگ، جوئل به الی میگه که اگه خدا بهش یه شانس دیگه بده، بازم همون کار رو میکنه. این جمله، کلید درک الی و ابیه.
دینا:
دینا نقطه مقابل خشم الیست. بارداریش، رابطهش با جسی، و تصمیمش برای همراهی الی، همه نشوندهنده شجاعت و عشقه. تو سیاتل، وقتی الی داره غرق انتقام میشه، دینا سعی میکنه لنگرش باشه. صحنه تئاتر، وقتی ابی چاقو رو زیر گلوی دینا میذاره، دینا فقط به فکر بچهشه. رفتن از مزرعه، سختترین تصمیمشه؛ چون میدونه الی دیگه برنمیگرده. دینا تنها شخصیتیه که چرخه خشونت رو میشکنه و انتخاب میکنه زندگی کنه.
تامی:
تامی تو قسمت اول، مرد خانواده و رهبر بود. تو این قسمت، از دست دادن جوئل و زخمی شدنش تو سیاتل، اونو به یه آدم شکسته تبدیل میکنه. نقشه سانتا باربارا، آخرین تلاششه برای جبران، ولی وقتی برمیگرده جکسون، دیگه همون تامی سابق نیست. پاش لنگ میزنه، چشمش رفته و ماریا (همسرش) ازش جدا شده. تامی نماد اینه که انتقام، حتی اگه موفق بشه، چیزی جز ویرانی نمیاره.
شخصیتهای فرعی
- جسی: دوست وفادار، همیشه وسط خطر میپره تا کمک کنه. مرگش تو تئاتر، یه لحظه بیرحمانهست که نشون میده هیچکس تو امان نیست.
- یارا و لو: دو بچه سرافایت که ابی رو انسانی میکنن. مرگشون، تلخترین بخش داستان ابیه.
- اوون: تنها کسی که سعی میکنه از جنگ فرار کنه. مرگش تو سانتا باربارا، نشون میده صلح تو این دنیا ممکن نیست.
- مل: بارداریش، نماد امید بود، ولی مرگش تو سانتا باربارا، این امید رو نابود میکنه.
هر شخصیت، یه آینه برای تم اصلی بازیه: هیچکس قهرمان مطلق یا شرور مطلق نیست. همه فقط دارن سعی میکنن تو یه دنیای بیرحم، زنده بمونن.

تمها و پیامهای بازی The Last of Us Part 2
چرخه خشونت:
بازی از همون لحظه مرگ جوئل، یه چرخه راه میندازه: هر کشتهای، یه انتقام جدید میسازه. الی تو سیاتل دهها نفر رو میکشه، ولی هر جسد، فقط یه جسد دیگه به لیست ابی اضافه میکنه. ابی هم بعد از کشتن جوئل، فکر میکنه تموم شده، ولی یارا و لو رو از دست میده. پایان ساحل، وقتی الی ابی رو رها میکنه، تنها لحظهایه که این چرخه میشکنه. پیام واضحه: انتقام هیچوقت پایان نداره، مگر اینکه یکی انتخاب کنه متوقف بشه.
خاکستری بودن اخلاق:
هیچکس تو این بازی خوب یا بد مطلق نیست. جوئل قهرمان قسمت اول بود، ولی از دید ابی، قاتل پدرشه. الی دنبال عدالته، ولی از دید WLF، یه تروریست خطرناکه. ابی انتقامجوست، ولی یارا و لو رو نجات میده. حتی سرافایتها، با همه خشونتشون، باور دارن دارن دنیا رو نجات میدن. بازی خواننده رو مجبور میکنه هر لحظه قضاوتش رو عوض کنه و بفهمه تو دنیای واقعی، خطوط سیاه و سفید وجود نداره.
تأثیر تروما:
هر شخصیت یه زخم عمیق داره. الی عذاب وجدان دروغ جوئل رو داره، ابی مرگ پدرش رو، دینا از دست دادن جسی و زندگی با یه قاتل رو. فلشبکها نشون میدن که تروما چطور آدمها رو تغییر میده: الی از گیتار زدن لذت میبره، ولی بعد از سیاتل، حتی نمیتونه بهش دست بزنه. ابی بدنسازی میکنه تا قوی بشه، ولی تو ساحل، دیگه قدرتی نداره. بازی میگه تروما نه تنها جسم، بلکه روح رو هم میشکنه و بهبودی، اگه ممکن باشه، سالها طول میکشه.
بخشش و رستگاری:
بخشش تو این بازی، یه انتخاب سخت و دردناکه. الی تو ساحل، وقتی یاد جوئل میافته، ابی رو رها میکنه؛ نه چون ابی لایقشه، بلکه چون خودش نمیخواد دیگه قاتل باشه. ابی هم تو آکواریوم، وقتی لو جلوش رو میگیره، دینا رو نمیکشه. این لحظهها نشون میدن که رستگاری تو عملهای کوچیکه، نه تو پیروزیهای بزرگ. پایان باز بازی، میگه بخشش تضمین نمیکنه خوشبختی بیاره؛ فقط تضمین میکنه چرخه متوقف بشه.
از دست دادن و پذیرش:
الی همه چیز رو از دست میده: جوئل، جسی، دینا، انگشتاش، حتی توانایی گیتار زدن. ابی هم پدرش، اوون، مل و یارا رو از دست میده. بازی میگه پذیرش، یعنی بفهمی چیزی که از دست دادی، دیگه برنمیگرده. آخرین صحنه مزرعه، وقتی الی گیتار رو میذاره زمین و میره، یعنی بالاخره قبول کرده که جوئل رفته. ابی تو قایق، با یه بچه غریبه، یعنی قبول کرده که زندگی جدیدش، بدون گذشتهست.
این تمها با گیمپلی هم گره خوردهن: هر کشتهای که بازیکن به جا میذاره، یه اسم و یه داستان داره. هر بار که الی نفسش بند میاد یا ابی زخمی میشه، بازیکن حس میکنه این خشونت، واقعی و سنگینِ. پیام نهایی سادهست: تو یه دنیای شکسته، زنده موندن به معنی برنده شدن نیست؛ به معنی انتخاب کردنه که چطور میخوای زندگی کنی.
مرسی که تا انتها با مجله یوپ شاپ همراه بودید!